غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
79
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
من باش ابو خالد گويد كه بعد از رفتن امام روز مىشمردم تا موعد ملاقات دررسيد و در آن روز بر سر راه رفته انتظار ميكشيدم و تا نزديك غروب هيچكس را نديدم بنابرآن شيطان وسوسه در دل من انداخت بترسيدم كه شكى در دلم راه يابد و اضطرابى عظيم در من پيدا شد ناگاه ديدم كه از جانب عراق سياهى پديد آمد و كاظم رضى اللّه عنه در پيش آن سياهى بود و بر بغلهء سوار آواز برآورد كه يا ابا خالد گفتم لبيك يا بن رسول اللّه فرمود كه نزديك بود كه شكى در دل تو افتد گفتم چنين بود پس گفتم كه الحمد للّه كه از اين طاغى بسلامت نجات يافتى فرمود كه اى ابا خالد بار ديگر مرا خواهند برد كه خلاصى نيابم ذكر ظلمى كه از عباسيان بكاظم عليه السّلام رسيد و بيان مسموم شدن آن جناب در زمان خلافت هارون الرشيد علماء صاحب تأييد مرقوم كلك بيان گردانيدهاند كه چون محمد بن ابى جعفر منصور كه مهدى لقب داشت از عظمشان كاظم عليه السّلام و ميل طوايف انام بملازمت آن امام عالىمقام خبر يافت از زوال ملك خويش انديشيده آنجنابرا از مدينه ببغداد طلبيد و محبوس گردانيد بعد از چندگاه شبى حضرت ولايتپناه اسد اللّه الغالب على بن ابى طالب عليه السّلام را در خواب ديد كه فرمود ( يا محمد فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامكم ) و چون بيدار شد ربيع حاجب را طلب نموده باحضار امام موسى امر فرمود از ربيع منقولست كه گفت چون پيش مهدى رسيدم اين آيت را بآواز خوش ميخواند و مرا گفت كه فى الحال موسى بن جعفر را بيار بموجب فرموده عمل نمودم و مهدى با كاظم معانقه كرده او را نزديك خود بنشاند و خوابى كه ديده بود بر زبان راند و گفت هيچ توانيكه مرا ايمن گردانى از آنكه بر من و اولاد من خروج نكنى موسى بن جعفر جواب داد كه و اللّه كه هرگز اين داعيه نكردهام و شان من نيست كه اين كار كنم مهدى گفت صدقت پس مرا گفت كه ده هزار دينار بوى ده و ساختگى حيلتى كن كه تا بمدينه بازرود ربيع گويد كه من در همان شب ما يحتاج كاظم را بهم رسانيدم و او را روان گردانيدم از خوف آنكه مبادا مانعى پيدا شود و امام عليه السّلام تا ايام ايالت هارون در مدينهء مكرمه بفراغت گذرانيد و ديگر مهدى مزاحم اوقات شريفش نگرديد و چون نوبت دولت برشيد رسيد جمعى از اهل حسد نزد او زبان بغيبت موسى عليه السّلام و التحية گشادند و هارون در سالى كه به حج رفته بود بمدينه شتافته آن جناب را مقيد ببصره فرستاد و عيسى بن جعفر بن منصور كه در آنوقت حكومت آن ولايت تعلق به دو ميداشت بفرمان رشيد كاظم عليه السّلام را مدت يكسال محبوس گردانيد و رشيد بالاخره او را بقتل آن جناب مامور ساخته عيسى از آن امر شنيع استعفا نمود و رشيد امام را ببغداد برده بفضل بن ربيع سپرد و موسى در حبس فضل مدتى اوقات شريف گذرانيده چون فضل نيز از ريختن خون كاظم رضى اللّه عنه احتراز كرد هارون فضل بن يحيى برمكى را بمحافظت آن مظهر فضل و كمال مامور ساخته فضل بن يحيى آنجنابرا در خانهء تنك بازداشته بعد از